تو که کارت زدلها خوشه چینی است
نمی دانی دلم از جنس چینی است
نه تو چینی نه من چنگیز خانم
چرا پس بین ما دیوار چینی است
تو چون دیوار چین قلبت زسنگ است
ولی چشمان تو خیلی قشنگ است
برای ساحل دور دو چشمت
دلم هم مثل چشمان تو تنگ است
نوشته شده توسط محمد در شنبه دوم مهر 1390 |
بعد از تو
برگ برگ آرزوهایم را
به آغوش باد سپرده ام
و آغوشم را به اشک
بعد از تو
نفس هایم را به خاطرارتت...
آه آه
هنوز پنجره بسته را میپایم
نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم خرداد 1389 |
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |
سال از خون پرستوها رنگين اسارغوان شاخه همخون جدا مانده من !
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر ت
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من !
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |
در هجوم تیشه های سرنوشت قلبم را سپری برای نجات عشق قرار دادم
حالا از آن همه عشق برایم زخمهیی مانده که تیشه را نمی فهمند جرائتشان از عشقی است که قلب زخمی را نمیخواست
نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم بهمن 1387 |
آه ه ه ه ه ه
میدانم که امشب تمام دلم تمام میشود
عبور کن آری تو هم عبور کن که قلب یخ زده ام هست تا آتش وجودم را سرد کند
برو برو و بدان که سالها پیش آسمان هم از من گذشت
این تقدیر چشمان من است
شاید او تنها کسی باشد که دیگر انتظار را صف نمیکشد
نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم بهمن 1387 |
چوب کبریت قلبم منتظر دستی است تا او او را به مرز جرقه زدن ببرد
تا زیبا وتلخ زندگی شیرینی تجربه کرده باشد
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
ببین
ببین
ببین که دلم چگونه میان دستانت قلم شده است
وتو
تو
تو هر لحضه مرا میشکنی و میتراشی و میبلعی اما
هیچ با من نمینویسی
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هشتم آبان 1387 |
دریا دریا آب آب آب چه واژه های شیرینی دوست دارم غرق در امولج پریشان دریا ب اشم شایدیک بار دیگر
پریبگردم ولیشانی موهایت را لمس کنم می خواهم مثل آن روزها آزاد باشم آزاد آزاد فریادت کنم بگردم اینجا نبودنت مرا آزار می دهد من من دیوانه آب را به جای تو مخاطب گرفته ام و فریاد فریادت میکنم
آهوی زیبای رمیده من .دیروز نمی دانم عاشقت بودم دیوانه ات بودم نمی دانم فقط فقط این را
می دانم که امروز بیش از هر روز دیگر به تو محتاجم ای تجلیگه آرزو های محال من دوستت دارم
دوستت دارم دوستت دارم...
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |